اگر پیاله زهر است میشود نوشید
اگر شراب بریزی نمیکنم تردید
همین که پیش تو باشم برای من کافی است
همین که قول بگیرم کنار من باشید
مهم برای من این است خنده ای بکنی
دوباره گل کند این گونه ها و آن را چید
دلم همیشه تر از قبل ها دلش تنگ است
چه شد که پای دلم اینچنین به خود لرزید؟
بخوان که از دهن افتاده اند چلچله ها
بخوان قناری من یک دهن بیاور عید
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:53  توسط محسن
|
یک کوزه ز خاک دلبری در ترشیزبا خون دل تاک دلش شد لبریز
این یار هزار ساله میگفت بنه
لب بر لب من پیاله را دور بریز
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:51  توسط محسن
|
چرخش سال پر از شور و تماشاست چه سودماهی تنگ در اندیشه دریاست چه سود
عمرمان رفت که سر سخت تر از کوه شویم
باز سنگیم که در خوردن تیپاست چه سود
یک بغل حرف در این سینه تلنبار شده است
کار من خوردن افسوس و دریغاست چه سود
تار و پودی که در آمیخت در این نقش مرا
مانده ام فلسفه اش چیست ؟ چه میخواست ؟ چه سود
خواب گنجشک پریشان شد و پرواز نکرد
آسمان در گرو بال شماهاست چه سود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 11:11  توسط محسن
|
در من یقین و شک و اگرها شکسته شدپاییز بغض کرده درها شکسته شد
زانوی غم به سینه گرفته است روزگار
خورشید پشت کوه و کمرها شکسته شد
چون چینی و سفال که ذاتا شکستنی است
تقدیر ما بدون تبرها شکسته شد
یک حس کودکانه به من سنگ می زند
دیوانه نام دارم و سرها شکسته شد
دیگر قبیله معنی از ما شدن نداشت
تک تک شدیم تا که نفرها شکسته شد
مرغی که از دلت به هوا خواست رفته است
آن عهد بین بام و پرها شکسته شد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 10:59  توسط محسن
|
خسرو ترین سوار به شبدیز تشنه است
صحرای از ترک شده لبریز تشنه است
عریان تر از همیشه درخت ایستاده است
در هر نسیم چهره پاییز تشنه است
یک خرمن از نگاه در این چاه مرده است
سطلی به دار رفته و آویز تشنه است
هی چکه چکه از رگ و از ریشه های من
خون می چکید دشنه چنگیز تشنه است
باران دعای دختر انگور می شود
در دست من پیاله ترشیز تشنه است
از هم گسست هر چه در این عمر رشته ام
اینجا کویر تشنه و کاریز تشنه است
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:28  توسط محسن
|
در راه روهای دانشکده ی جغرافیا
گمان می کردم آرشم
می خواستم دور چشمهایش خط بکشم
حسود بودم
در پرسه های خیابان دانشگاه
مفهوم عشق را می جستند
در جذبه های جنس مخالف
نمازهائی که نظر می شدند
در پشت چراغ قرمزهای منتهی به حرم
وذکرهائی که بیزار می کردند
دانه های تسبیح را
همسالان من بودند
گیج!
در بن بست فلسفی زمان
کفش های قهوه ای ات
همیشه دیر می کردند
…
محسن اسلامی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:16  توسط محسن
|
نمی خواهم بگیری دستهایم را
هنوز از پا نیفتادم
رها می خواهد انگشتان تب دارم
شب تاریک گیسو را
رها می خوانمت زیبا
رها در پرسه های گیج تابستان
جنون می آورد گرمای اندامت
به این زندان
تو را اینگونه می خواهم
من امشب خوی سرکش
دست وپایی سست و لرزان
کوله باری درد دارم
من امشب سخت مهتاجم،سخت مهتاجم
سخت
کسی باور ندارد حرفهایم را
نمی خواهد ببیند زنده بودن را
غرض دارد نگاهش هر که می بیند
زبان جاری نخواهد شد
مگر آنجا که می گوید…
محسن اسلامی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:15  توسط محسن
|
دستی دراز می شود اما همه، من اند
آنها در قبیله فقط پاک دامن اند؟!!!
تا نیمه راه هم به تو فرصت نمی دهند
از ابتدای راه گروهی که دشمن اند
اینجا مترسکان به حکومت نشسته اند
با وعده های پوچ که در پشت خرمن اند
وقتی که سبز شد چمدان کوچ می کنم
با اینکه کفشهای من از جنس آ هن اند
وا مانده است این دو سه انگشت بی گناه
بیهوده بیستون کسی را نمی کنند
این روزها که تشنه ی از پا کشیدنم
یلدای گیسوان تو را شانه می زنند
محسن اسلامی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:15  توسط محسن
|
تو را به هر چه ورق پاره ای است!جرات کن
بیا به بستر خوابم قبول دعوت کن
تو از تبار زنی! از قبیله ی حوا
دو سیب سرخ رسیده به ما محبت کن
توئیکه معنی پا خوردگی نمی دانی
بخواب روی تنم دوری از نجابت کن
بگیر دست مرا خوب خوب لمسم کن
به موج موج تنم ای غریق عادت کن
تو را به بکر ترین نقطه ای که می دانی
بیا و با تن مهتابیت قیامت کن
محسن اسلامی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:14  توسط محسن
|
شکست بغض دلم مثل سنگ در شیشه
غریب مثل خودم بود پشت یک گیشه
نشسته بود و نگاهش همیشه می لرزید
و آتشی به دلم زد که سوخت تا ریشه
شکارچی شده در یک غروب پائیزی
چکیده می شود این بار ماشه در بیشه
و بعد یک بره آهو نشسته خون آلود
که ریشه های زمین زخم خورده از تیشه
سکانس آخر چشمش که اوج زیبائی است
گرفت کاپ دلم را و شد هنر پیشه
که پنج رکن اساسی شعرهایم بود
غزل و پنجره،احساس،عشق،اندیشه
محسن اسلامی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:12  توسط محسن
|
کنار پنجره گنجشک داشت جان می داد
و قلب هر چه زمینی است را تکان می داد
درون گربه ی جغرافیا کسی می سوخت
پرنده ای که به خود اندکی زمان می داد
به تیر سایه ی شاهین مرگ را می زد
تمام سهم خودش را به آسمان می داد
و بر سکوت غم انگیز مرگ می خندید
به سفره ی غزل من که بوی نان می داد
در استکان پر از خالی اش تأسف بود
شراب جای خودش را به شوکران می داد
دلش همیشه پر از شوق سر بریدن بود
به او اگر چه که عمری است آب و دان می داد
سلام!خسته نباشی جناب عزرائیل
همیشه سوز زمستان تو را نشان می داد
و پنجه های تو اسپانیای گیتاری
که بود دختر شب را کمی تکان می داد
تمام شد غزل عمر پر پرش یعنی:
کنار پنجره گنجشک داشت جان می داد
محسن اسلامی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:10  توسط محسن
|
بکش ! رها کنم از این حصار فولادی تنم اسیر تو و این تویی که جلادی
کلافه هستم از این ازدحام آفتها و از هجوم ملخهای مرگ آبادی
از این تو باکره ماندی میان این مرداب که فصل چیدن خود را خبر نمی دادی
تو از تبار بهشتی نه از قبیله ما تو مثل حوریه ای گر چه آدمیزادی
دوباره سر بکش این مرد بی شرابت را به من بگو که هنوز از دهن نیافتادی
هزار حیف که عمرم میان زندانها تمام شد و نگهبان نگفت آزادی
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:43  توسط محسن
|
چندی است شاعری شده مدیون چشمتان
مدیون بی حجابی کانون چشمتان
دارد تمامی بدنم شعله می کشد
در خشم شعله های شبیخون چشمتان
وقتی حصار این مژه را می کشند تا
شیرین ترین سواحل هامون چشمتان
شاید میان این همه آدم غریبه است
این چشم زهر خورده ی مامون چشمتان
وارد به بحث فلسفه وقتی که می شوی
یعنی در انتهای فلاطون چشمتان
آنجا فریب می خورد این قلب خسته از
تصویر شاعرانه ی خاتون چشمتان
مفعول و فاعلات و الم شنگه می کنی ؟
از اینکه احمقی شده مجنون چشمتان
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14:46  توسط محسن
|